شب و روز من!
میگویم
صبح که با یک شاخه گل سرخ بیاید
وانمود میکنم که هیچ دلتنگ نبوده ام
صبح که میشود
میگویم
شب با یک چمدان بزرگ میاید
و دیگر نمیرود...
ساعت: 11:28
تاریخ: پنجشنبه یازدهم تیر 1388
اخرین ارزو
هرچی ارزوی خوبه مال تو هرچی که خاطره داری مال من...!
میگویم
صبح که با یک شاخه گل سرخ بیاید
وانمود میکنم که هیچ دلتنگ نبوده ام
صبح که میشود
میگویم
شب با یک چمدان بزرگ میاید
و دیگر نمیرود...
دارم دعا میکنم! دعا میکنم که کودکان تقویم های نیامده نام خفاش و خورشید را در کنار هم بنویسند! دعا میکنم که صدای سرخ سنگ انداز در چار چوب بال هیچ چکاوکی شنیده نشود! دعا میکنم که هیچ دیواری چشم در راه پگاه پنجره نماند! دعا میکنم که هیچ اسمانی از سقوط حواصیل ها ترانه نخواند! دعا میکنم که مهربانی باد برگ برک حکایت ما را به نشانی سبز ستاره ها برساند! دعا میکنم که بیایی! بیایی و بر خاک این بغض ناپایدار بذز بوسه و بهار و باد بادک بپاشی! دارم دعا میکنم...
خوابم میاید .... اما باید به اندازه ی گریه ای کوتاه هم که شده به تو بیندیشم! بی گلایه و گریه که نمیتوان به دیدار دیار دور رویا رفت! شاید نگاه گرم تو در لا به لای این همه رویا یا در خیال این همه خمیازه گم شده باشد! چه کنم مهربان؟ باید بیابمت! به این گریه های گاه و بیگاه بالش و بستر خو کرده ام دیگر! 
همیشه
به انتهای جاده که می رسم
صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم!
صدای غروب غزال ها را!
صدای بوق بوق نبودن تو در تلفن...
آرام تر که شدم
شعری از دفاتر دریا می خوانم
و به انعکاس صدایم در آیینه ی اتاق
خیره می شوم!
در برودت این همه حیرت
کجا مانده ای آخر؟
التماست نمیکنم..... هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آواز هایم خواهی شنید تنها می نویسم "بیا...!" بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس هایم آرام بگیر بیا و امشب را بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش مگر چه میشود؟ چه میشود اگر یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟! مگر چه میشود؟ ها؟!
می دانم حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری 
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريهام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
نرو.... چشماتو میبوسم! بمون! من بی تومی پوسم !بمون! دستاتو میگیرم !بمون! من بی تو میمیرم !بمون! زخم سکوتو چاره باش! تولد دو باره باش ! گلپوش کن آینه رو! بشکن غم دیرینه رو! پایان جشن گریه شو! چشماتو میبوسم نرو! ستاره ها رو خط نزن! بیا تا کهکشون شدن! شب حبسه تو چشمای تو! من بی تو میپوسم نرو! راهم بده به آسمون! بی من نرو!با من بمون! بعده تو پر نمیزنه! این کفتر بی آشیون! پیشم بمون! پیشم بمون.....
بهار امده است...کجایی پرستوی پر و بال شکسته ام ؟! مگر نه اینکه بوی بهار همه ی پرستو ها را به رجعت دوباره فرا میخواند؟پس کجایی؟ مرهمی از بوی شکوفه های گیلاس ساخته ام تا مرهم بال های شکسته از غمت کنم پس چرا هر چه صدایت میکنم نمیایی؟ باغ سکوتم هوای بهار حضورت را کرده پس این فروردین کی می اید اخر؟ کی می ایی که جوانه های اشتیاق باز هم روی شاخه ها پر شود.؟! کی می ایی که باز شکوفه کنم...میوه بدهم...کی میایی پرستویم؟ پرستوی کوچک که در قلبم اشیان داری .اگر این بهار هم نیایی.....پس کدام بهار می ایی؟ اخر کدام جاده مرا به تو میرساند؟ با سکوت شب های تنهایی سادگی گریه های شبانه سر گشتگی تنهایی ستاره باران بوسه ها سپیدی صداقت ستایش صبوری . و بالا خره سوگند وفاداریمان را سر سفره ی انتظار گذاشته ام و برایت هفت سین خاطره چیده ام دعای تحویل سال را تنها بخوانم ؟ باز هم بی جوابم مثل همه ی بهار های گذشته..... به بهار سپرده ام که و وقتی رسید در گوشت زمزمه کند : عیدت مبارک ........عیدت مبارک !!!
اه که چقدر فاصله ی ما دور است
فکر میکنم هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره ی من باشی...
میگن امروز روز عشقه.میگن تو این روز باید به اونی که دوسش داری هدیه بدی. من میخوام تنها چیزی رو که دارم بهت هدیه بدم میدونم با ارزش نیست اما....... اما......... اما...... حالا چه جوری برسونمش دستت؟ میدمش دست باد اما...... اگه اون جایی که تو هستی باد نیاد چی؟ پس میندازمش تو رود خونه اما اگه رود خونه به دریا نرسه.....؟! هدیه تو میدم به کبوتر نامه رسون اما اگه کبوترم شکار دام شد چی.....؟! میدمش دست خورشید اگه خورشید امانت دار نبود .......؟! بدمش دست ابر؟ولی اگه وسط راه ابرم بارون شد ..... پس میسپارمش دست خاک !!!!اره.... میدمش به خاک.... قلبم رو توی خاک دفنش میکنم هر وقت اومدی ....... اگه اومدی سراغم ... بیا و کادوت رو از زیر خاک های باغچه بیار بیرون فقط یه خواهش قبل از اینکه زیر خاک بپوسه بیا......
- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
About Me
لبریز شوق پرواز بودی...پر از حس پریدن!لیک مرا بال و پر رواز نبود.پس پروانه پوشیدم!پروانه پوش تو شدم.ولی زود زود دیر دیر شده بود...پریده بودی و من ماندم و تن پوش بال و پر پروانه های رنگ رنگ...
دیر شده بود...برای رسیدن به تو...برای پرواز...برای فرار از اتش!اری...اتش!اتش دلتنگی از درونم شروع شد و سوزاند و سوزاند و سوزاندووو
حالا...انچه بر جای مانده پروانه پوشیست با درونی پر از هیچ!
- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
A r c h i v e
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
L i n k s
- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -- --- ---- -- - ----- --- -
قالب از نازنین
Www.Naazanin.coM