عید....
بهار امده است...کجایی پرستوی پر و بال شکسته ام ؟! مگر نه اینکه بوی بهار همه ی پرستو ها را به رجعت دوباره فرا میخواند؟پس کجایی؟ مرهمی از بوی شکوفه های گیلاس ساخته ام تا مرهم بال های شکسته از غمت کنم پس چرا هر چه صدایت میکنم نمیایی؟ باغ سکوتم هوای بهار حضورت را کرده پس این فروردین کی می اید اخر؟ کی می ایی که جوانه های اشتیاق باز هم روی شاخه ها پر شود.؟! کی می ایی که باز شکوفه کنم...میوه بدهم...کی میایی پرستویم؟ پرستوی کوچک که در قلبم اشیان داری .اگر این بهار هم نیایی.....پس کدام بهار می ایی؟ اخر کدام جاده مرا به تو میرساند؟ با سکوت شب های تنهایی سادگی گریه های شبانه سر گشتگی تنهایی ستاره باران بوسه ها سپیدی صداقت ستایش صبوری . و بالا خره سوگند وفاداریمان را سر سفره ی انتظار گذاشته ام و برایت هفت سین خاطره چیده ام دعای تحویل سال را تنها بخوانم ؟ باز هم بی جوابم مثل همه ی بهار های گذشته..... به بهار سپرده ام که و وقتی رسید در گوشت زمزمه کند : عیدت مبارک ........عیدت مبارک !!!
ساعت: 22:28
تاریخ: سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
